بارها و بارها نوشتم
اما اينبار مينويسم براي تو , براي لبخندي نو
برايت مينويسم ,مينوسم که بخواني تا بداني: در زندگي ام فقط تو را دارم
که بخواني تا بداني
تنها چيزي که سرکشي ام را آرامش مي بخشد فقط تويي
که بخواني تا بداني
برايم همچون آبی براي گل
برايت مينويسم که بخواني و بداني
من هرگز کسي را که با سختي ديگران در کنارش به آرامش رسيده ام
آسان از دست نخواهم داد
مينويسم تا بداني
وقتي آمدي پاييز بود
با آمدنت پاييز را بهار کردي
زندگي احساس من نه پاييز را داشته است و نه زمستان را
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود
نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند
تو را به دل بهاريت قسم
بمان و فصل ها را بهم نريز
کلمات را از من دریغ نکن....
وقتی میتوانی با یک جمله که از دو کلمه تشکیل شده معجزه کنی...
کلمات را از من دریغ نکن... کلماتی که از قلبت بر میخیزند... کلماتی که به ذره ذرهء وجودم نفوذ میکنند..
نگاه پر معنایت را نثارم کن که سخت به آن محتاجم!
مهربانی دستانت را میخواهم ....که بی اختیار و مشتاق دستم را بفشارد
تو را میخواهم برای همهء انچه که هستی و در قالب واژه نمیگنجد
از من دریغ نکن.. حس خوشایند بودنت را در دنیای خالی از رنگم.
از من دریغ نکن ...لحظه های شیرین و تلخ رویای با تو بودن را
به من ببخشای... تنها گوشه ای از خانهء بزرگ قلبت را.."
